چهار نفر توي تاكسي بوديم. چهار مرد سبيل كلفت. من و راننده جلو و دو مرد ديگر عقب.
راننده حدودا 60 ساله بود، سري تاس و آفتابسوخته و بدني قوي و ورزيده داشت. يكي از مردهايي كه عقب نشسته بود 50 سالگي را رد كرده بود و خيلي چاق بود و مرد ديگر كه معلوم بود هنوز 30 سالش نشده صورت و بدني لاغر و استخواني داشت.
راننده گفت: «وقتي همه مسافران مرد هستند راحتترند...»
مرد لاغر پرسيد: «چرا؟»
راننده گفت: «راحتتره ديگه...، ميخواي جك بگي، ميگي... مي خواي آواز بخوني، ميخوني، ميخواي بخندي، ميخندي... آدم راحتتره. مثلا من الان دلم ميخواد بخونم اگه زن تو تاكسي بود ميشد خوند؟ نه.»
مرد لاغر گفت: «پس چرا نميخوني؟»
راننده شروع كرد به خواندن. «اي كه بي تو خودمو تك و تنها ميبينم... هرجا كه پا ميزارم تو رو اونجا ميبينم...»
همين طور كه راننده داشت ميخواند مرد خيلي چاق شروع به گريه كردن كرد و اشـــكهاي درشتش روي لپهاي بزرگش سر خورد و پايين آمد.
مرد لاغر پرسيد: «اِ... چي شده؟»
مرد چاق گفت: «هيچي... دلم گرفته.»
راننده پرسيد: «عاشقي؟»
مرد چاق گفت: «ولم كنيد.»
راننده گفت: «مردهشورشو ببرن كه وقتي عاشقي يه جوره، وقتي عاشق نيستي يه جوره ديگه.»
مرد چاق گفت: «جون هر كي دوست دارين ولم كنين.»
سكوت شد پس از چند لحظه مرد لاغر پرسيد: «بقيهاش و بخونه يا نخونه؟»
مرد چاق گفت: «آره بابا بخون، بخون.»
راننده دوباره شروع به خواندن كرد. نميدونم چرا همه گريهمان گرفت. ميخوانديم و گريه ميكرديم و تاكسي ما كه چهار نفر سبيل كلفت در آن آواز ميخواندند و اشك ميريختند از لابهلاي ماشينها ميگذشت و ميرفت. باران هم ميآمد...
ــــــــــــــــــــــــــــ
سروش صحت
|